سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران



عروج






درباره نویسنده
عروج
شاهد عروج
عروج پاکترینهای شهر باور شد... و ما نظاره گران عروجتان بودیم.. چه عاشقانه عروجی،خوشا به حال شما . سفر! چه رسم قشنگی!سفر به عرش خدا سفر به خیر! سفر خوش! سفر حلال شما ...
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
تابستان 90
بهار 90
اسفندماه89


لینک دوستان
کهف الشهداء
عمارنامه


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
عروج


لوگوی دوستان



وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :8746
بازدید امروز : 0
 RSS 

   

للله...

امام رضا(ع)!دلم برات تنگ شده .آرامش قلب ملتهب من! هر وقت به یه رفیق و مونس مهربون محتاج بودم و زیر فشار روزگار خم و سینه ام تنگ شد بدادم رسیدی وقتی اوج لطف یکی بهم میرسه دعا میکنم خدا ازش راضی باشه وقتی اون روز منو سیراب محبت و لطفت کردی  از ته دل اومدم بگم :خدا از... یادم اومد که تو رضایی ! آقا رضا(ع) ! مولا ! عاشق مهمونی نیمه شب های جمعه تم!هر وقت بهم سخت میگذره یادتم  میکنم آروم میشم محشری بخدا!



نویسنده » شاهد عروج » ساعت 9:47 عصر روز یکشنبه 91 فروردین 13

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام بانی عالم  با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن  راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این "خاکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدان"
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان



نویسنده » شاهد عروج » ساعت 12:0 صبح روز پنج شنبه 90 آبان 19

للله...سلام

فقط یک کلام تا اساعه ادب نباشد بر حرف دل...

من در خط مقدم جنگ حاضر نبودم ولی شاهد عروج برادرانم بوده ام . شاهد نبرد و ایثار و گذشت و مسئولیت پذیری و عشق و پایبندی به عقیده و مطیع ولایت. با تمام وجودم   بوی خون و ترس و تهاجم را حس کرده ام.فرزند شهید نیستم.خواهر شهید هم نیستم .ولی همیشه خود را وارث و شهدا را برادران خودم دانسته ام.بر من هم خرده بسیار گرفته اند ولی همیشه میگویم : من شاهد عروج برادرانم بوده ام پس چطور فراموششان کنم ؟ چطورنام .یاد ورنگ  شهید را از زندگی ام کمرنگ کنم در حالیکه زندگی را با معنای راه و هدف او هجی کرده ام و آموخته ام؟ چطور دوران کودکی و نوجوانیم را از زندگیم پاک کنم در حالیکه تمام آن گره خورده و تعریف شده با جنگ و شهید و بمباران مدارس و انفجار شهر وخانه . کمک رسانی زنان و وداع مردان و تنهایی کودکان این شهر و کشور... ولی حقیقت این است که وقتی این حرفها نوشته میشود دیگر حس و بوی حادثه راندارد. عاقبت روایت آن فقط میشود حرفهای زندانی شده در حصار ناتوان بیان .چون فقط نویسنده و شاهد ماجراست که آن را میفهمد و لمس میکند.آن کس که نبوده و ندیده چه میداند و چطور میتواند حس کند که طعم وحشت   تهاجم و اضطراب  از تجاوز خانه و شهر یعنی چه؟ تخریب خانه و نابودی تمام هستی یک خانواده یعنی چه؟  وداع مادرو فرزند پای اتوبوس  در سفر  بدون امید برگشت  تک پسرش یعنی چه؟دل بریدن از جگر گوشه و سپردن آن به تیغ یزید و شمر آن هم فقط برای بقای اسلام  چه آزمون سختی است؟ گذراندن ماه عسل یک پسر  جوان در عملیات والفجر8و کربلای 5و... و جنگ تن به تن یعنی چه؟ چشم به در دوختن و منتظر تنها یک خبر و صدایی از تازه داماد برای عروس یعنی چه؟ و .... و حتی کمترین قدم در این راه: برای   درس خواندن در دوره ابتدایی ، با همه اهمیت پایه ریزی درسی و کارشناسی های امروزه ، یک نسل در تعطیلی مدار س بسر بردند و بچه کلاس اول و دوم ابتدایی باید کل روز را منتظر مینشست تا معلم از تلویزیون یک ربع -نیم ساعت درس روز ش را از تلویزیون بدهد.وای به روزی که برق میرفت یا بچه کوچک خانه نمیگذاشت و یا او باید بجای پدر خرید میکرد و جیره بندی را کمک مادر تهیه مینمود.همو امروز معلم و مهندس متعهد این مملکت شده ست.چون زمانی که خیلی ها به خارج از کشور و یا روستاها و شهرهای امن پناه بردند او در شهر در وضعیت جنگ ماند و  مدرسه ی تعطیل را دیده و ارزش درس و کلاس را میداند. درست است که شاهد عروج برادرانم بوده ام .

ولی ...  امان از دل زینب!...

بهای پرداخت شده برای این دین و انقلاب ،خون بوده .... ارزان نفروشیم!!!



نویسنده » شاهد عروج » ساعت 9:0 صبح روز جمعه 90 آبان 13

به یاد همه کسانی که حج میکنند و دل ما با اونهاست

دل عاشقانه جای همه اعضا و جوارح ، اعمال را انجام میده

کاش که لذت حج اصلی قسمت هممون بشه و عرفات مهمان خیمه مولامون باشیم.

مخمسی از شیخ بهایی (رض):

منای وصال

تا کی به تمنای وصال تو یگانه / اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه 

خواهد به سرآید غم هجران تو یا نه / ای تیره غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه 

رفتم به در صومعه عابد و زاهد / دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد 

در میکده رهبانم و در صومعه عابد / گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد 

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه 

روزی که برفتند حریفان پی هر کار / زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار / حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو / هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو / مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

ادامه مطلب...


نویسنده » شاهد عروج » ساعت 9:0 صبح روز چهارشنبه 90 آبان 11

امان از این دل بی سامان
که وقت پر پرزدنش جز ساحت ربوبی هیچ جا مجال آرامشش نخواهد شد
انگار تکه ای است دور افتاده از اصل وجودش...و نفخت فیه من روحی

وقتی دلم گرفت ناخواسته گفتم:
الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: أ لیس الله بکاف عبده؟
گفتم: أنا عبدک الضعیف الذلیل... من که لیاقت ندارم

گفتی: ان الله بالناس لرئوف الرحیم
گفتم: دلم پر از غمه .... ولی خدایا من معترفم  : لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا....گفتی : فستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین

گفتم: راست میگی، اصلا توکلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوکلین



 و باز دل در برابرت تاب نیاورد و به خاک سجده افتاد و این تنها کاری بود که آموخته در برابر اوج عظمت عشق و بزرگیت
                                      وآنگاه چون فرزندی که در آغوش مهر آرمیده آرام گرفت
                                                                         و آنگاه  گفتی:الا بذکر الله تطمئن القلوب

دلنامه ای بود مشترک از سید و حاجی :) که با اجازه سید جون به یادگار گذاشتم اینجا!



نویسنده » شاهد عروج » ساعت 9:0 صبح روز دوشنبه 90 آبان 9

   1   2      >